تبليغاتX
دست نوشته های گمشده

دست نوشته های گمشده

از فراز و نشیب کوچه انتظار آمده ام به دیدنت. آمده ام با سلامی قلب مهربانت راگرمي دهم

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:9  توسط اشكان_سحر  | 

امروزکسی محرم اسرارکسی نیست

ماتجربه کردیم کسی یارکسی نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:8  توسط اشكان_سحر  | 

هرگزنمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:6  توسط اشكان_سحر  | 

 

                  

قانون عشق:

يك پسر با يك نگاه از يك دختر خوشش مياد ...

 و عشق از طرف اون شروع ميشه ...

 تا جايي كه زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ...

اما دختر باور نميكنه ...

 چون يك چيزهايي ديده و شنديده ...

 تا دختر مياد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ...

 ميره با يكي ديگه ...

 بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه ميره طرفش ...

اما پسر رو با يكي ديگه ميبينه ...

اينجاست كه ميگه: حدسم درست بود ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 18:39  توسط اشكان_سحر  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 18:29  توسط اشكان_سحر  | 

میون این همه دل ، همه جور و همه رنگ
یه دل ساده می خوام ، مثل آسمون یه رنگ
یه دل ساده می خوام ، یه دلی که دل باشه
میون این همه دل ، غیر آب و گل باشه
دل دریا ، دل رود
دل آبی ، دل آب
دل بی رنگ و ریا ، صاف و ساده بی نقاب
یه دل از همه جدا ، مثل آیینه دیدنی
قصه هاش شنیدنی ، همیشه شکستنی
سخت تنهایی راه
 سخت بی همنفسی
چی میشد یه روز بیاد
اون که نیست مثل کسی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 18:22  توسط اشكان_سحر  | 

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم
اگر از ياد تو يادي نکنم می شکنم
بر لب کلبه ی محصور وجود
من اگر در اين خلوت خاموش سکوت
اگر از ياد تو يادي نکنم
اگر از هجر تو آهی نکشم
تک و تنها به خدا می شکنم
به خدا می شکنم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 18:19  توسط اشكان_سحر  | 

 

کاش ميشد ديدنت رويا نبود
گفته بودي با تو مي مانم ولي
رفتي و گفتي که اينجا جا نبود
ساليان سال تنها مانده ام
شايد اين رفتن سزاي من نبود
من دعا کردم براي بازگشت
دست هاي تو ولي بالا نبود
باز هم گفتي که فردا ميرسي
کاش روز ديدنت فردا نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 18:18  توسط اشكان_سحر  | 

 

براي سال ها مينويسم ......

 سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند.......

افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود......

 هميشه يكي بود يكي نبود...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 18:17  توسط اشكان_سحر  | 

 

عشق يعنی رازقي٬ يعنی نسيم

عشق يعنی مست گشتن از شميم
عشق يعنی آفتاب بی غروب
عشق يعنی آسمان٬ يعنی فروغ
عشق يعنی آرزو٬ يعنی اميد
عشق يعنی روشنی٬ يعنی سپيد­­
عشق يعنی غوطه خوردن بين دو موج

عشق يعنی رد شدن از مرز اوج
عشق يعنی از سپيده تا سحر
عشق يعنی پا نهادن در خطر
عشق يعنی لحظه لحظه ديدار يار
عشق يعنی دست در دستِ نگار
عشق يعنی عقل شد مدهوش تو
عشق يعنی لحظه لحظه بی قرار
عشق يعنی صبر٬ يعنی انتظار
عشق يعنی اشتياق و انتظار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 18:16  توسط اشكان_سحر  | 

 

تكيه به شونه‌هام نكن...

                   

 تكيه به شونه‌هام نكن من از خودت خسته ترم...

 مـا كه بـه هم نمي‌رسيم , بسه ديگه بـذار بـرم...

 كي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت كنم؟...

 حيف تو نيست كنج قفس چادر غم سرت كنم؟...

 مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه‌ها...

 نـه برده حلقه به گوش , نه ناجي فرشته‌ها...

 تـو ايـن دو روز زنـدگـي , شبيـه مـن فـراوونـه...

 يه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 18:15  توسط اشكان_سحر  | 

 

من خودخواه بودم

اما او خواهان همه بود

من نگاهش را براي خودم مي‌خواستم

اما نگاهش براي همه بود

من دلش را مي‌خواستم

اما دلش مال همه بود

من عشقش را براي خودم مي‌خواستم

اما عشقش هم از آن همه بود

من دوستش داشتم

اما او همه را دوست داشت

بخاطرش از دنيا گذشتم

اما او.......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 18:12  توسط اشكان_سحر  | 

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره ،داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره،دارم مي ميرم از بس غصه خوردم،بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم،همون كه فكرنمي كردي نمونده پيشت،ديدي رفت ودل ماروسوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت هاهمه خاموشن،به جاي كفتروگنجشك كلاغاي

سياه پوشن ،چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي،ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه ، تو كه  نيستي توي اين خونه،ديگه  آشفته

بازاريست ، تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها، ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

 تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 17:11  توسط اشكان_سحر  | 

تقدیم به شما عزیزان

یاران و هم دلان عزیز سلام .عشق است که آغاز گر محبت است و محبت است که آغاز گر دوست داشتن . دوست داشتن است که آغاز گر مهر و وفاست . امیدوارم که حالتون خوب باشه و روزگار به کامتان شیرین .آرزوی من هم شادکامی شما دوستان عزیز است نمی خوام زیاد صحبت کنم و سرتون رو درد بیارم ولی امروز می خوام حرف دل یه عاشق رو براتون بنویسم و اون رو تقدیم کنم به همه ی دل های عاشق و بی قرار شما دوستان عزیز . فقط بازم می گم که اگه مطلبی دارید برا م بنویسید تا با نام زیبای خودتان در وبلاگ بنویسم  . مرسی دوستتون دارم .

اگر دبیر ریاضی بودم ثابت می کردم که چگونه شعاع نگاهت از مرکز قلبم می گذرد

 اگر دبیر جغرافی بودم می دانستم خوش آب و هوا ترین جا آغوش با محبت توست 

 اگر دبیر شیمی بودم نام تو را در قلبم پخش می کردم تا محلول با محبت شود 

 اگر دبیر دینی بودم می دانستم بعد از خدا تو را می پرستم .

 ساعت عشق

اینم واسه عاشقایی که واسه عشقشون از همه چیز می گذرند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 17:9  توسط اشكان_سحر  | 

قسمت نمی شه انگار دست تو رو بگیرم

برای آخرین بار برای تو بمیرم

گیه نکن که اشکات برای من یه درده

تحمل غم تو منو دیوونه کرده

هیشکی مث من تو رو دوست نداره اینو از تو نگام می تونی بخونی

تو بودی جونمو عمرمو کسی که می خواستمو قسم راستمو که می خوای بدونی

واسه عشق تو همه چی دادمو به جز غرورومو که اونم رفته به باد

بود و نبودمو همه وجودموواسه تو دادمو تو می گی منو نمی خوای

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 17:4  توسط اشكان_سحر  | 

 

گاه می جویم  تو را،تنها تو   را

   از  پس    یک  روزنه   تا   آسمان

   در    میان    بوته های     آرزو

   در  طی   بی بازگشت   یک    زمان

   گاه  می گویم  تو را  گم کرده ام

   سالها   پیش  از حضورم  در   جهان

   بی تو  من آن نیمه ی  گم گشته ام

   بارها  جستم  تو  را  در  دیگران

   گاه  نزدیکی  به  من، حس  می کنم !

   همچو  عکسی  کهنه  در  آنسوی  قاب

   لا بلای       آدمکهای        عجول

   در  خیابانی   شلوغ  و  پر  شتاب

   باز   می جویم  تو  را  در  بسترم

   باز می بینی مرا  شاید  به  خواب

   ای که می خواهی و می خواهم تو را

   کاش   می دیدم   تو را  در آفتاب

   ای که می خواهی و می خواهم تو را

   زندگی  بی   تو   تمامش  خستگیست !

   با  تو  اما، ای   من  کامل  شده !

   دانم  این  خانه ،پر از دلبستگیست

   لا بلای    سطر ها    و    صفحه ها

   باز  می جویم  تو را، تنها تو را

   ناشناس    آشنای      خوب     من

   من تو را گم کرده ام؟  یا تو مرا ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 17:4  توسط اشكان_سحر  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 17:0  توسط اشكان_سحر  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 9:48  توسط اشكان_سحر  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 9:46  توسط اشكان_سحر  | 

وقتی که می رفتیم با پای پیاده گفتی فقط

یادت باشه یه دوستی ساده هیچ حسی

نباشه هیچ عشقی نباشه یه خواستیم

جدا بشیم بریم خیلی ساده اون بارون

چشمام تمومی نداره اخه دلم برای

تو یه بیقراره گفتی نمی خوامت

عاشقت نمی شم گریه هاتم

دیگه برام فایده نداره دید

که عاشقت کردم

خودت گفتی که

فکر نمیکردم

اینجوری

عاشقت بشم

ولی دیدی که عاشقت

کردم اما من واسه تو میمردم

دوستم نداشتی غصه میخوردم اخرش

دل تو رو بردم گفتی منو میخوای چیکار تنها برو

هر جا میخوای .واسه تو میمردم غصتو میخوردم یواشکی

عکستو با خودم میبردم تا صبح میشستم کنار

عکست بیدار میموندم غصتو میخوردم

دیدی که عاشقت کردم خودت

گفتی که فکر نمیکردم

این جوری عاشقت

بشم ولی دیدی

که عاشقت

کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 18:44  توسط اشكان_سحر  | 

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو

        برای عشق قبول کن ولی غرورت را از دست نده 

برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن

برای عشق  جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر

برای عشق وصال کن ولی فرار نکن 

برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن

برای عشق بمیر ولی  کسی رو نکش

برای عشق خودت باش ولی خوب باش 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 18:42  توسط اشكان_سحر  | 



خداااااااااااااااااااااااااااا چه صداییییییییییی. خواهش میکنم. گوش کنید. بزاریدکامل لود شه. مجید خراطها ست. بعد از

لود شدن میتونید عقب و جلو کنید.
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:55  توسط اشكان_سحر  | 

می میرم برات

نمی دونستی می میرم بی تو و چشات
رفتی از برم

نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات
عاشقم هنوز

نمی خوام که بمونی بسوزی به ساز دلم
گفتی من می رم

نمی تونستی بری به فرداها گل خوشکلم

برو راهی نیست تا فردا یار خوشکلم، بمون با دلم
سفرت بخیر

اگه می ری از اینجا تک و تنها به یه شهر دور

برو که رفتن بدونه ما می رسه به یک دنیا نور
به یک دنیا نور.....
سفرت بخیر....
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:32  توسط اشكان_سحر  | 


ديشب كنار پنجره به ياد تو ستاره بارون شدم...

دوباره توي هواي كوچه به خاطرت خيس از نم بارون شدم...

ديشب دوباره چشام هواي چشماتو كرد...

ديشب دوباره دلم دلتنگيه دستاتو كرد...

ديشب دوباره درو به خاطرت نبستم...

ديشب دوباره دلو براي تو شكستم...

ديشب كه دفتر عشقو ورق مي زدم...

دوباره اسمتو تو گوشه گوشه اون نوشتم...

ديشب ديدم ديگه داره دلم برات تنگ ميشه...

فاصلمون خيلي وقته كه داره پررنگ ميشه...


اگه دوباره نخواي بياي كنارم...

نمي دونم بدون تو تا كي طاقت ميارم...

اگه باور كني كه دستام بدون تو سرد و زمستونيه...

اگه باور كني كه چشام تو حسرتت ابريو بارونيه...

شايد باور كني كه دلم هنوز پيش دلت زندونيه

ديشب كنار پنجره به ياد تو ستاره بارون شدم...

دوباره توي هواي كوچه به خاطرت خيس از نم بارون شدم...

ديشب دوباره چشام هواي چشماتو كرد...

ديشب دوباره دلم دلتنگيه د شب دوباره درو به خاطرت نبستم
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:29  توسط اشكان_سحر  | 


اگه یار من تو باشی کسی رو دیگه نمی خوام
کاش همه کسم تو باشی من فقط همینو می خوام
دوست دارم که توی عشقت بسوزم تا که فنا شم
دوست دارم که با تو باشم اسیر دو تا چشات شم
دوست دارم که زندگیمو بریزم به زیر پاهات
دوست دارم که با نگاهت عقلمو بدی تو بر باد
از همون روزی که قلبم اسیر و دربه درت شد
فهمیدم دل خرابم عاشق صداقتت شد
تو با این همه بزرگی دل ما رو نشکستی
تو با این همه خاطرخواه اومدی با ما نشستی
همه ی زندگی من فدای یه تار موهات
همه ی عشقم تو هستی توی این دنیای زیبا
چشم وقتی زیباست که مال اشک باشه !
اشک وقتی زیباست که مال عشق باشه !
عشق وقتی زیباست که مال تو باشه !
تو وقتی زیبایی که مال من باشی
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:26  توسط اشكان_سحر  | 

از ديار من

تو زِ ديار من امدي
سكوت جانم به هم زدي
شيشه غم به تلنگري زدي شكست

چو نغمه اي به شُوكم زدي
به دل ريشم چنگ زدي
روشني چشمان تو به دل نشست

هواي من شد هواي تو صداي من شد صداي تو
تپيدن قلب بخاطرت كشيدن درد براي تو
اي گل ياس سپد ِ من
اي طلوع خورشيد ِ من
عطر تن تو به جان من چه خوش نشست

اي تو هم گريه ي دلپذر
اي تو صفاي دل اسير

بي تو اي آيت زندگي دلم شكست
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:24  توسط اشكان_سحر  | 

دل خسته

اي دل خسته تو بگو چرا شكستي

اي دل غمگين چي شده تنها نشستي
دل پس چرا راه گريه هامو بستي

اي شب تو ديگه چرا سحر نداري


از حال دلم مگه خبر نداري جزء غم ُ غصه واسه دلم چي داري


آسموون ابري اينجا باروني ِ اما باروني نمي يات

گريه ام براي خنده غربت چشماتو مي خوات
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:23  توسط اشكان_سحر  | 


وقتي تو نيستي گُُُم مي شه آفتاب
خاكستر مي شه حرير ِ مهتاب
از رفتنت من پُر مي شم شب
شبِ دلهره شبِ اصطراب

وقتي تو نيستي دنيا شب مي شه
شب از دلِ من شب تا هميشه
بي تو هر نفس تكرارِ حرفِ

لحظه لحظه نيست نبض تشويشِ
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:22  توسط اشكان_سحر  | 

خدایا

هرگاه که تو را خواندم، پاسخم گفتي؛

هرچه از تو خواستم، عنايتم فرمودي؛

هرگاه اطاعتت کردم، قدرداني و تشکر کردي؛

و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم، بر نعمتهايم افزودي؛
و اينها همه چيست؟

جز نعمت تمام و کمال و احسان بي‌پايان تو!؟

... من کدام يک از نعمت‌هاي تو را مي‌توانم بشمارم يا حتي به ياد آورم و به خاطر بسپارم؟


... خدايا! الطاف خفيه‌ات و مهرباني‌هاي پنهاني‌ات بيشتر و پيشتر از نعمتهاي آشکار توست.

...خدايا ! من را آزرمناک خويش قرار ده آن‌سان که انگار مي‌بينمت.

من را آنگونه حيامند کن که گويي حضور عزيزت را احساس مي‌کنم.
خدايا!

من را با تقواي خودت سعادتمند گردان

و با مرکب نافرماني‌ات به وادي شقاوت و بدبختي‌ام مکشان.
در قضايت خيرم را بخواه

و قدرت برکاتت را بر من فروريز تا آنجا که تأخير را در تعجيل‌هاي تو و تعجيل را در تأخيرهاي تو نپسندم.

آنچه را که پيش مي‌اندازي دلم هواي تاخيرش را نکند

و آنچه را که بازپس مي‌نهي من را به شکوه و گلايه نکشاند.

...پروردگار من!

... من را از هول و هراس‌هاي دنيا و غم و اندوه‌هاي آخرت، رهايي ببخش

و من را از شر آنان که در زمين ستم مي‌کنند در امان بدار.
...خدايا!

به که واگذارم مي‌کني؟
به سوي که مي‌فرستي‌ام؟

به سوي آشنايان و نزديکان؟ تا از من ببرند و روي بگردانند؛

يا به سوي غريبان و غريبه‌گان تا گره در ابرو بيافکنند و مرا از خويش برانند؟

يا به سوي آنان که ضعف مرا مي‌خواهند و خواري‌ام را طلب مي‌کنند؟

... من به سوي ديگران دست دراز کنم؟ در حالي که خداي من تويي و تويي کارساز و زمامدار من.

...اي توشه و توان سختي‌هايم!

اي همدم تنهايي‌هايم!

اي فريادرس غم‌ها و غصه‌هايم!

اي ولي نعمت‌هايم‌!

...اي پشت و پناهم در هجوم بي‌رحم مشکلات!

اي مونس و مأمن و ياورم در کنج عزلت و تنهايي و بي‌کسي! اي تنها اميد و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و

خستگي! اي کسي که هر چه دارم از توست و از کرامت بي‌انتهاي تو!

...تو پناهگاه مني؛

تو کهف مني؛

تو مأمن مني؛
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 16:46  توسط اشكان_سحر  | 

داستان

خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند.

هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد

زندگی چيزی نيست که لبه طاقچه عادت از ياد من وتو برود

زندگی حس غريبيست که يک مرغ مهاجر دارد

بال و پری دارد با وسعت مرگ

تا شقايق هست زندگی بايد کرد
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 16:42  توسط اشكان_سحر  |